close
رزرو هتل

داستان های عاشقانه کوتاه ترسناک خنده دار

صفحه اصلی نقشه سایت خوراک
تبلیغات
تبلیغات شما
محصول پرفروش فروشگاه
Title
ویندوز 7 اورجینال
قیمت : 5500 تومان
خرید پستی
توضیحات محصول
فروش ویندوز 7 اورجینال نقره ای محصولی از شرکت نوین پندار به شماره مجوز 024054-012306 قیمت پشت جلد این مجموعه 10000 تومان میباشد که با تخفیف یکماهه 5500 تومان به فروش میرسد .
آموزش زبان رزتا استون
آموزش زبان نصرت
داستان اسمیت و زنجیر عشق امیر و مرد مالباختهسخنان آبراهام لینکلنخاطره ای از اصغر فرهادیخواص سرکه سیب برای لاغریمتن سوره مبارکه نساءسر بریده میرزا کوچک خان جنگلیتقسيم کشور کزه شمالی و جنوبی
موضوعات
پروفایل
به سایت تفریحی و سرگرمی به باز Behbaz خوش آمدید منتظر نظرات شما هستیم
آمار
● آمار مطالب کل مطالب : 163 کل نظرات : 0 ● آمار کاربران افراد آنلاین : 3 تعداد اعضا : 12 ● آمار بازدید بازدید امروز : 759 بازدید دیروز : 1,894 بازدید کننده امروز : 156 بازدید کننده دیروز : 208 گوگل امروز : 39 گوگل دیروز : 62 بازدید هفته : 7,796 بازدید ماه : 26,636 بازدید سال : 88,805 بازدید کلی : 328,780 ● اطلاعات شما آی پی : 54.211.225.175 مروگر : سیستم عامل :
آرشیو
لینک های دوستان
آموزش زبان در خواب
Image
12000 تومان
توضیحات + خرید

رزتا استون معروف ترین ، پرفروش ترین و بهترین پکیج آموزش زبان انگلیسی در دنیا به دو لهجه ی بریتیش و آمریکایی اورجینال در 2DVD با 40% تخفیف بهاره

دلایل موفقیت انسان های بزرگ چیست

شاسا
15:8
بازدید : 893

 دلایل موفقیت انسان های بزرگ چیست

تسلیم نشدن و پشتکار داشتن یکی از دلایل موفقیت انسان های بزرگ بود متن زیر را حتما بخواهید

در یک سمینار، سخنران از حضار پرسید:
«آیا برادران رایت هرگز تسلیم شدند؟» حضار فریاد زدند: «نه نشدند.»
سخنران: «توماس ادیسون تسلیم شد؟»
حضار : «نه ! نشد».
سخنران: «گراهام بل تسلیم شد؟»
حضار: «نه! نشد.»
سخنران: «لانس آرمسترانگ تسلیم شد؟»
حضار: «نه! نشد.»
سخنران پرسید: «مارک راسل تسلیم شد؟»
مدتی سکوت در کلاس حاکم شد.
سپس یکی از حاضران پرسید: «مارک راسل دیگر کیست؟ ما تا الان اسم او را نشنیده ایم!»
سخنران گفت: «بله حق دارید که اسمش را نشنیده اید، چون او تسلیم شد!!»

داستان کوتاه لقمان حکیم

شاسا
15:3
بازدید : 877

داستان کوتاه لقمان حکیم

لقمان حکیم غلام سیاه پوستی که اهل سودان بود و در کتاب آسمانی قرآن و همچنین گلستان سعدی از از او به نیکی یاد شده در زیر متنی از خوش های گندم را برای شما قرار دایم

لقمان حکیم گوید:
 روزی در کنار کشتزاری از گندم ایستاده بودم خوشه هایی از گندم که از روی تکبر سر برافراشته و خوشه های دیگری که از روی تواضع سر به زیر آورده بودند نظرم را به خود جلب نمودند و هنگامی که آنها را لمس کردم، شگفت زده شدم خوشه های سر برافراشته را تهی از دانه و خوشه های سر به زیر راپر از دانه های گندم یافتم
با خود گفتم: در کشتزار زندگی نیز چه بسیارند سرهایی که بالا رفته اند اما در حقیقت خالی اند.

داستان آموزنده دانه

شاسا
17:38
بازدید : 91

داستان آموزنده دانه

دانه کوچک بود و کسی او را نمی دید . سال های سال گذشته بود و او هنوز همان دانه کوچک بود .
دانه دلش میخواست به چشم بیاید اما نمیدانست چگونه . گاهی سوار باد میشد و از جلوی چشم ها میگذشت . گاهی خودش را روی زمینه روشن برگها می انداخت . و گاهی فریاد میزد و می گفت :من هستم ،من اینجا هستم ، تماشایم کنید. اما هیچکس جز پرنده هایی که قصد خوردنش را داشتند یا حشره هایی که او را به چشم آذوقه زمستان به او نگاه میکردند ، کسی به او توجه نمی کرد .
دانه خسته بود از این زندگی ، از این همه گم بودن و کوچک بودن خسته بود و رو به خدا کرد و گفت : نه این رسمش نیست . من هم بهچشم هیچ کس نمی آیم . کاشکی کمی بزرگتر کمی بزرگتر مرا می افریدی .
گفت : اما عزیز کوچکم ! تو بزرگی ، بزرگتر از آنچه فکر میکنی . حیف که هیچ وقت به خودت فرصت بزرگ شدن ندادی . رشد ماجرایی است که تو از خودت دریغ کرده ای. راستی یادت باشه که تا وقتی که می خواهی به چشم بیایی ، دیده نمی شوی . خودت را از چشم ها پنهان کن تا دیده شوی .
دانه کوچک معنی حرف های خدا را خوب نفهمید اما رفت زیر خاک و خودش را پنهان کرد . رفت تا به حرف های خدا بیشتر فکر کند .
سال های بعد دانه کوجک سپیداری بلند و با شکوه بود که هیچ کس نمی توانست ندیده اش بگیرد ؛ سپیداری که به چشم همه می آمد . سپیدار بارها و بارها قصه خدا و دانه کوچم را به باد گفته بود و میدانست که باد قصه او را همه جا با خود خواهد برد

داستان خاطره

شاسا
0:34
بازدید : 103

داستان خاطره

قضیه بر می گرده به چند سال پیش،بعد از اینکه مادرم فوت کرد .
واسه اینکه از خاطرات خونه خلاص بشم یه آپارتمان توی ساختمونی چند طبقه اجاره کردم،اما خیلی زود فهمیدم توی همسایگیم یه مادر و پسر زندگی می کنن که از شانس من پسرِ هم اسم من بود!

مادرش هم دائم اون رو صدا می زد،لحن صداش طوری بود که حس می کردم مادرم داره صدام می زنه،روزهای اول کلی کلافم می کرد اما بعدش سعی کردم از این اتفاق لذت ببرم، شروع کردم به جواب دادن!
مادرِ اون ور دیوار به پسرش می گفت شام حاضره،من این ور دیوار جواب می دادم الان میام،خیلی احمقانه بود ولی خب من صداش رو واضح می شنیدم،فکر می کردم مادرمه!می گفت شال گردن چه رنگی واست ببافم،می گفتم آبی،حتی وقتی صبح ها بیدارش می کرد بهش التماس می کردم بذاره پنج دقیقه بیشتر بخوابم!
راستش من هیچ وقت پسرش رو ندیدم،فقط چند بار خودش رو یواشکی از پنجره دید زدم که می رفت بیرون،موهاش خاکستری بود،همیشه با کلی خرید بر می گشت.
یه بار هم جرأت کردم و واسش یه نامه نوشتم'من هم اسم پسر شما هستم و شما رو مثل مادرم دوست دارم'!
تا اینکه یه روز داستان بدجور بیخ پیدا کرد، دوستانم فهمیدند  تو خونه دارم با خودم حرف می زنم، دلسوزیشون  گل کرد و تا به خودم اومدم دیدم به زور بردنم تیمارستان،می گفتن اسکیزوفرنی دارم!
توی تیمارستان کلی داروی حال به هم زن به خوردم دادن و واسم پرونده تشکیل دادن،من چند هفته ای بین بیمارهای اسکیزوفرنی زندگی می کردم که یکیشون فکر می کرد 'استیون اسپیلبرگ' شده،یکی دیگه هم فکر می کرد تونسته با روح 'بتهوون' ارتباط برقرار کنه،حالا این وسط من باید ثابت می کردم که فقط جواب زنِ همسایه رو می دادم،اما هر بار که داستان رو تعریف می کردم دکترها می گفتن همسایه ات اصلا کسی رو نداره،تنها زندگی می کنه!
دیگه کم کم داشت باورم می شد که دیوونه شدم!
تا اینکه یه روز زد به سرم و لباس دکتر رو پیچوندم و پوشیدم و از تیمارستان فرار کردم.
صاف رفتم سراغ زنِ همسایه،اما از اون خونه رفته بود،فقط یه نامه واسم گذاشته بود:
من هم شما رو مثل پسرم دوست دارم،پسرم اگه زنده بود،الان هم سن شما بود!

بخشش

شاسا
0:17
بازدید : 85

بخشش


مردی در جهنم بود كه فرشته ای برای كمك به او آمد و گفت من تو را نجات می دهم برای اینكه تو روزی كاری نیك انجام داده ای فكر كن ببین آن را به خاطر می آوری یا نه؟ او فكر كرد و به یادش آمد كه روزی در راهی كه می رفت عنكبوتی را دید اما برای آنكه او را له نكند راهش را كج كرد و از سمت دیگری عبور كرد. فرشته لبخند زد و بعد ناگهان تار عنكبوتی پایین آمد و فرشته گفت تار عنكبوت را بگیر و بالا برو تا به بهشت بروی. مرد تار عنكبوت را گرفت در همین هنگام جهنمیان دیگر هم كه فرصتی برای نجات خود یافتند به سمت تار عنكبوت دست دراز كردند تا بالا بروند اما مرد دست آنها را پس زد تا مبادا تار عنكبوت پاره شود و خود بیفتد. كه ناگهان تار عنكبوت پاره شد و مرد دوباره به سمت جهنم پرت شد فرشته با ناراحتی گفت تو تنها راه نجاتی را كه داشتی با فكر كردن به خود و فراموش كردن دیگران از دست دادی. دیگر راه نجاتی برای تو نیست و بعد فرشته ناپدید شد.



خاطرات من

شاسا
23:30
بازدید : 83

خاطرات من

صبح یک روز تعطیل در نیویورک سوار اتوبوس شدم.
بیشتر مردم آرام نشسته بودند، و در مجموع، فضایی سرشار از آرامش و سکوتی دلپذیر برقرار بود.
تا اینکه...
تا اینکه مرد میانسالی با بچه‌هایش سوار اتوبوس شد.  بلافاصله فضای اتوبوس تغییر کرد؛

بچه‌هایش داد و بیداد راه انداختند و مدام به طرف همدیگر چیز پرتاب می‌کردند. یکی از بچه‌ها با صدای بلند گریه می‌کرد، و یکی دیگر روزنامه را از دست این و آن می‌کشید؛
خلاصه اعصاب همه‌مان توی اتوبوس خرد شده بود.

 اما پدر آن بچه‌ها اصلاً به روی خودش نمی‌آورد! و غرق در افکار خودش بود!
بالاخره صبرم لبریز شد و زبان به اعتراض بازکردم که:
ــ آقای محترم! بچه‌هایتان واقعاً دارند همه را آزار می‌دهند. شما نمی‌خواهید جلویشان را بگیرید؟

 مرد که انگار تازه متوجه شده بود چه اتفاقی دارد می‌افتد، کمی خودش را روی صندلی جابجا کرد و گفت:
بله، حق با شماست. واقعاً متاسفم. راستش ما داریم از بیمارستانی برمی‌گردیم که همسرم،  مادر همین بچه‌ها٬ نیم ساعت پیش در آنجا مُرده است...
من واقعاً گیجم و نمی‌دانم باید به این بچه‌ها چه بگویم.  نمی‌دانم که خودم باید چه کار کنم و ...
و بغضش ترکید و اشکش سرازیر شد...

و من که جا خورده بودم .مردمی که تا لحظه ای پیش با عصبانیت مرد و بچه های شلوغ کار او را می نگریستند شروع کردند به محبت کردن ، بازی کردن با بچه ها، شکلات دادن..


داستان غاز

شاسا
13:48
بازدید : 71

داستان غاز


دهقانی یک غاز پیدا می‌کند و به خانه می‌برد. دهقان به غاز غذا می‌دهد و او را مداوا می‌کند. ابتدا حیوان ترسو مردد است و به این فکر می کند که: «چه اتفاقی افتاده است؟ چرا او به من غذا می‌دهد؟» موضوع هفته‌ها ادامه پیدا می‌کند تا اینکه بالاخره تردیدهای غاز از بین می‌رود. بعد از چند ماه غاز مطمئن می‌شود که: «من در قلب دهقان جا دارم.» و هرچه این غذا دادن ادامه می‌یابد تأییدی بر این باور او است. در حالی که غاز کاملاً از خیرخواهی دهقان مطمئن شده است، یک روز در کمال ناباوری از قفسش بیرون کشیده می‌شود و کشاورز سرش را می‌برد.


داستان کوسه و اختاپوس

شاسا
13:46
بازدید : 113

داستان کوسه و اختاپوس

اختاپوس تنهایی در اقیانوس زندگی میکرد. روزی کوسه ای به او نزدیک میشه و میگه: دوست داری با هم دوست شیم؟
اختاپوس خوشحال میشه که قراره دوستی داشته باشه و میگه باشه.
کوسه میگه اما یه شرط دارم.
اختاپوس میگه: چی؟
کوسه میگه: که یکی از بازوهاتو بدی بخورم.
اختاپوس به بازوهاش نگاه میکنه و
میگه من که بازو زیاد دارم خب ایرادی نداره، یکیش مال تو.
کوسه بازوی اختاپوس رو خورد و دوستی اونها شروع میشه.
اونها خیلی با هم شاد بودن ، با سرعت شنا میکردن و خاطره میساختن با هم.
به هر دوشون خیلی خوش میگذشت و اختاپوس خیلی خوشحال بود.
اما هر وقت که کوسه گرسنه میشد، از اختاپوس میخواست یک بازوی دیگه بهش بده و اختاپوس برای حفظ دوستیشون این کار رو می کرد.
تا این که یک شب،
دیگه بازویی برای اختاپوس باقی نمونده بود و کوسه بهش گفت من گرسنه ام.

اختاپوس گفت اما بازویی نیست.
کوسه گفت حالا همه ی خودتو میخوام. و اختاپوس خورده شد. . .
بعد از اینکه کوسه گرسنگیش رفع شد، یاد خاطراتش با اختاپوس افتاد و دلش تنگ شد.
خیلی خیلی دلش تنگ شد، اون یه دوست واقعی بود.
کوسه غمگین شد و رفت تا یک دوست دیگه پیدا کنه.

ما هم بعضی وقتا تو رابطه هامون همین کارو میکنیم
یعنی اختاپوس میشویم ، فقط و فقط برای این که احساس کنیم کسی دوستمون داره. فقط برای این که دوست داشتنی دیده بشیم.
کوسه هایی وارد زندگیمون میشن و آروم آروم قسمت هایی از آدمِ دوست داشتنی درونمون رو سرکوب می کنیم،
از خودمون تکه هایی رو  قطع می کنیم و درد می کشیم،
فقط برای اینکه همون تصویری بشیم که آدم تو رابطه از ما می خواد و این درد داره.
دردناکه...
اما باز هم ادامه میدیم تا جایی که دیگه هیچ احساس خوب و دوست داشتنی نسبت به درونمون. و خودمون نداریم.
حتی شاید از خودمون هم بدمون میاد.
اما برای اینکه کوسه باهامون دوست بمونه.
از خودمون می کنیم و میدیم بهش تا این که نذاره بره؛
اما بالاخره خسته میشیم و رابطه رو قطع می کنیم.
احتمالا کوسه میره سراغ طعمه جدیدش و ما میمونیم و این فکر که دیگه قرار نیست رابطه ی صمیمی و درستی با دیگری داشته باشیم...!
این داستان پایان تلخ تر دیگه ای هم می تونه داشته باشه،
اینکه کسی که سالها آزار مون داده، برمی گرده و میگه :
دلم برات تنگ شده...!
به گذشته ها  که نگاه کنیم ،
کوسه هایی از خاطراتمون سرک می کشن و میگن :
 " سلام " برگردم؟


داستانی از سرزمین چین

شاسا
13:45
بازدید : 93

داستانی از سرزمین چین

داستانی از سرزمین چین

♦️در دوران قدیم یکی از اشراف کشور چو پس از انجام دادن مراسم ادای احترام به پیشینیان،جام شرابی به خدمتکاران موکب خود هدیه داد. خدمتکاران راجع به این هدیه به گفتگو پرداختند. یکی از آنان گفت یک جام شراب برای چند نفر کافی نیست و تنها برای یک نفر بسنده است. همه تذکر او را قبول کردند ولی هیچ کس حاضر نشد از حق خود بگذرد و از نوشیدن آن صرف نظر کند.

پس چه کار باید کرد؟ یکی پیشنهاد کرد هر کدام روی زمین ماری نقاشی کنند،هر که زودتر از همه نقاشی را تمام کرد شراب را تصاحب کند. همه با این پیشنهاد موافقت کردند و هر کدام شاخه ای از درخت کندند و روی زمین با سرعت شروع کردند به کشیدن نقش مار. دیری نگذشت که یکی از آنان نقاشی را تمام کرد و جام را برداشت تا بنوشد. نگاهی به دوستان خود کرد دید یکی تنها سر مار را کشیده و دیگری مشغول کشیدن بدن مار است.

فکر کرد آنان به او نمی رسند لذا با خوشحالی تصمیم گرفت برای مار چند پا نیز اضافه کند. اما در موقعی که مشغول کشیدن پا برای مار بود یکی دیگر نقاشی خود را تمام کرد و جام را برداشت و در پاسخ اعتراض اولی که مار با پا کشیده و کارش را زودتر تمام کرده بود گفت: مار اصلا پا ندارد و تو برای نقاشی خود پا رسم کرده ای و این نقش دیگر مار نیست و جام شراب را سر کشید. اولی با اینکه کار را زودتر تمام کرده بود به سبب این اشتباه خود هدیه ای را که حقا مال او بود از دست داد.

برخی کارها که صورت می گیرد و از روی غرور و دور از اندیشه است نه تنها مفید واقع نمی شود بلکه ضرر هم به بار می آورد.


داستانی از شازده کوچولو

شاسا
13:30
بازدید : 107

داستانی از شازده کوچولو

آدم ‌بزرگ‌ها عاشق عدد و رقم اند. وقتی با اونا از یک دوست تازه حرف بزنی، هیچ وقت ازتون در مورد چیزهای اساسی سوال نمی‌کنن، هیچ وقت نمی‌پرسن آهنگ صداش چطوره؟ چه بازی‌هایی رو دوست داره؟ پروانه جمع می‌کنه یا نه؟
می‌پرسن چندسالشه؟ چندتا برادر داره؟ وزنش چقدره؟ پدرش چقدر حقوق می‌گیره؟
و تازه بعد از این سوالاس که خیال می‌کنن طرف رو شناختن!
اگه به آدم بزرگا بگی که یک خونه قشنگ دیدم از آجر قرمز که جلوی پنجره‌هاش غرق گل شمعدونی و بومش پر از کبوتر بود، محاله بتونن مجسمش کنن. باید حتما بهشون گفت یک خونه چندمیلیون‌تومنی دیدم تا صداشون بلند بشه که وای چه قشنگ!
نباید ازشون دلخور شد. بچه ها باید نسبت به آدم بزرگ ها گذشت داشته باشند.


شازده کوچولو
اثر زیبای آنتوان دوسنت اگزوپری

کل صفحات : 41 2 3 4 صفحه بعد
تبلیغات


معرفی کانال تلگرام
با ادد کردن این کانال سوپرایز شوید

telegram.me/behbazir
ورود به سایت
نام کاربری :
رمز عبور :
رمز عبور را فراموش کردم ؟
آخرین مطالب ارسالی سایت
مطالب محبوب
مطالب تصادفی
شمارنده
تبلیغات متنی
محل تبلیغات متنی شما با قیمت ارزان
YOUR ADS
تبلیغات متنی
محل تبلیغات متنی شما با قیمت ارزان
YOUR ADS
تبلیغات متنی
محل تبلیغات متنی شما با قیمت ارزان
YOUR ADS