close
چت روم
داستان های عاشقانه کوتاه ترسناک خنده دار - 2
صفحه اصلی نقشه سایت خوراک
تبلیغات
تبلیغات شما
پیشنهاد ویژه با تخفیف
Title
ویندوز 7 اورجینال
قیمت : 6000 تومان
خرید پستی
توضیحات محصول
فروش ویندوز 7 اورجینال نقره ای محصولی از شرکت نوین پندار به شماره مجوز 024054-012306 قیمت پشت جلد این مجموعه 10000 تومان میباشد که با تخفیف یکماهه 6000 تومان به فروش میرسد .
رزتا استون
خرید زبان نصرت
هتل پانكراس لندننامه ی گوسفند به مادرش دانستنی های جالب درباره مواد غذاییداستان کفاشتقسيم کشور کزه شمالی و جنوبیجوان و خدمتکار حاکماسامی سرداران بزرگ ایران باستانتاریخچه ساخت آبجو
موضوعات
پروفایل
به سایت تفریحی و سرگرمی به باز Behbaz خوش آمدید منتظر نظرات شما هستیم
آمار
● آمار مطالب کل مطالب : 202 کل نظرات : 1 ● آمار کاربران افراد آنلاین : 7 تعداد اعضا : 13 ● آمار بازدید بازدید امروز : 423 بازدید دیروز : 1,257 بازدید کننده ارمزو : 37 بازدید کننده دیروز : 92 گوگل امروز : 1 گوگل دیروز : 5 بازدید هفته : 423 بازدید ماه : 25,979 بازدید سال : 342,960 بازدید کلی : 1,123,596 ● اطلاعات شما آی پی : 54.198.246.164 مروگر : سیستم عامل :
آرشیو
لینک های دوستان
Image
12000 تومان
خرید پستی

>رزتا استون معروف ترین ، پرفروش ترین و بهترین پکیج آموزش زبان انگلیسی در دنیا به دو لهجه ی بریتیش و آمریکایی اورجینال در 2 DVD با 40% تخفیف بهاره

داستانی از شازده کوچولو

شاهین
13:30
بازدید : 2839

داستانی از شازده کوچولو

آدم ‌بزرگ‌ها عاشق عدد و رقم اند. وقتی با اونا از یک دوست تازه حرف بزنی، هیچ وقت ازتون در مورد چیزهای اساسی سوال نمی‌کنن، هیچ وقت نمی‌پرسن آهنگ صداش چطوره؟ چه بازی‌هایی رو دوست داره؟ پروانه جمع می‌کنه یا نه؟
می‌پرسن چندسالشه؟ چندتا برادر داره؟ وزنش چقدره؟ پدرش چقدر حقوق می‌گیره؟
و تازه بعد از این سوالاس که خیال می‌کنن طرف رو شناختن!
اگه به آدم بزرگا بگی که یک خونه قشنگ دیدم از آجر قرمز که جلوی پنجره‌هاش غرق گل شمعدونی و بومش پر از کبوتر بود، محاله بتونن مجسمش کنن. باید حتما بهشون گفت یک خونه چندمیلیون‌تومنی دیدم تا صداشون بلند بشه که وای چه قشنگ!
نباید ازشون دلخور شد. بچه ها باید نسبت به آدم بزرگ ها گذشت داشته باشند.


شازده کوچولو
اثر زیبای آنتوان دوسنت اگزوپری

شیخی به زنی فاحشه گفتا مستی

شاهین
11:23
بازدید : 1026

شیخی به زنی فاحشه گفتا مستی

شیخی به زنی فاحشه گفتا مستی
هر لحظه به دام دگری پا بستی

گفتا شیخا هر آنچه گویی هستم
اما تو چنان که می نمایی هستی ؟!


شیخی به زنی فاحشه گفتا مستی خیام

 

داستان صداقت

شاهین
17:9
بازدید : 412

داستان صداقت

داستان صداقت بعد از ظهر شنبه بود و هوا آفتابی ، دوستم بابی لویی سآن پدر نمونه، بچه هایش را برای بازی گلف برده بود. به باجه بلیت فروشی که رسید پرسید: "ورودی چقدر است ؟

سه دلار برای خودتان و سه دلار برای بچه های شش سال به بالا؛ بچه های شش ساله و کوچک تر هم نیازی به بلیت ندارند. بچه های شما چند ساله اند ؟" "این آقای وکیل سه سال دارد و آن آقای دکتر هفت سال. پس باید شش دلار بدهم." بلیت فروش گفت: " گنجی چیزی پیدا کرده ای؟

می توانستی سه دلار را به جیب بزنی، می توانستی بگویی این آقای دکتر شش سال دارد. من که متوجه تفاوتش نمی شدم." بابی در جواب گفت : " درست است، اما بچه ها که متوجه می شدند. اولین درسی که والدین باید به فرزندان خود بیاموزند، صداقت است. "

داستان باد و آفتاب

شاهین
16:58
بازدید : 414

داستان باد و آفتاب

روزی روزگاری باد به آفتاب گفت من از تو قوی ترم

آفتاب گفت: چگونه؟

باد گفت آن پیرمرد را میبینی که کتی بر تن دارد؟ شرط میبندم من زودتر از تو کتش را از تنش در می اورم.
آفتاب در پشت ابر پنهان شد و باد به صورت گردبادی هولناک شروع به وزیدن گرفت. هرچه باد شدید تر میشد پیرمرد کت را محکم تر به خود می پیچید...
سرانجام باد تسلیم شد.
آفتاب از پس ابر بیرون امد و با ملایمت بر پیرمرد تبسم کرد و طولی نکشید که پیرمرد از گرما عرق کرد و پیشانی اش را پاک کرد و کتش را از تن دراورد.
در ان هنگام آفتاب به باد گفت...
دوستی و محبت قوی تر از خشم و اجبار است.
در مسیر زندگی گرمای مهربانی و تبسم از طوفان خشم و جنگ راه گشا تر است...

زندگیتان سرشار از مهربانی و تبسم

داستان کوتاه درباره مشکلات

شاهین
16:56
بازدید : 2757

داستان کوتاه درباره مشکلات

.مردى متوجه شد که گوش همسرش سنگين شده و شنوائيش کم شده است. به نظرش رسيد که همسرش بايد سمعک بگذارد ولى نميدانست اين موضوع را چگونه با او در ميان بگذارد. بدين خاطر، نزد دکتر خانوادگيشان رفت و مشکل را با او در ميان گذاشت.

دکتر گفت براى اين که بتوانى دقيقتر به من بگويى که ميزان ناشنوايى همسرت چقدر است آزمايش ساده‌اى وجود دارد. اين کار را انجام بده و جوابش را به من بگو:
«ابتدا در فاصله ٤ مترى او بايست و با صداى معمولى مطلبى را به او بگو. اگر نشنيد همين کار را در فاصله ٣ مترى تکرار کن. بعد در ٢ مترى و به همين ترتيب تا بالاخره جواب دهد.»

آن شب، همسر آن مرد در آشپزخانه سرگرم تهيه  شام بود و خود او در اتاق نشيمن نشسته بود. مرد به خودش گفت الان فاصله ما حدود ٤ متر است. بگذار امتحان کنم.

سپس با صداى معمولى از همسرش پرسيد: عزيزم شام چى داريم؟

جوابى نشنيد. بعد بلند شد و يک متر جلوتر به سمت آشپزخانه رفت و دوباره پرسيد: عزيزم شام چى داريم؟

باز هم پاسخى نيامد. باز هم جلوتر رفت و از وسط هال که تقريباً ٢ متر با آشپزخانه و همسرش فاصله داشت گفت:عزيزم شام چى داريم؟

باز هم جوابى نشنيد. باز هم جلوتر رفت و به در آشپزخانه رسيد. سوالش راتکرار کرد و باز هم جوابى نيامد.

اين بار جلوتر رفت و درست از پشت سر همسرش گفت:عزيزم شام چى داريم؟

زنش گفت: مگه کرى؟ براى پنجمين بار مي گويم: خوراک مرغ!

نتيجه اخلاقى: مشکل ممکن است آنطور که ما هميشه فکر مي کنيم در ديگران نباشد و عمدتاً در خود ما باشد!!

میلتون اریکسون و قصه درمانی توانایی انسان

شاهین
16:55
بازدید : 3306

میلتون اریکسون و قصه درمانی توانایی انسان

«میلتون اریکسون» مبتکر نوعی درمان جدید است که نظر هزاران درمانگر را در ایالات‌ متحده‌ی امریکا به خود جلب کرده است. او وقتی دوازده ساله بود، گرفتار فلج اطفال شد. ده ماه بعد شنید که پزشکی به والدینش می‌گفت:

پسرتان امشب را به صبح نخواهد رساند.

«اریکسون» صدای گریه‌ی مادرش را شنید. با خود اندیشید:

کسی چه می‌داند، شاید اگر من امشب را به صبح برسانم، مادرم این قدر رنج نکشد. و تصمیم گرفت تا سپیده‌ی صبح نخوابد.

او با طلوع خورشید فریاد برآورد:

آهای مادر! من هنوز زنده‌ام!

همه‌ی کسانی که در خانه بودند، به قدری خوشحال شدند که«میلتون» تصمیم گرفت برای اینکه خانواده‌اش غصه نخورند، همواره سعی کند یک شب دیگر را به صبح برساند. او در سال ۱۹۹۰ در سن ۷۵ سالگی درگذشت و چند کتاب مهم درباره‌ی توانایی فوق‌العاده‌ی انسان برای غلبه بر محدودیت‌های خویش، از خود برجای گذاشت

راننده صبور

شاهین
18:59
بازدید : 2836

راننده صبور


راننده کاميوني وارد رستوران شد. دقايي پس از اين که او شروع به غذا خوردن کرد سه جوان با موتورسيکلت های گران قیمت خود  به رستوران آمدند و يک راست به سراغ ميز راننده کاميون رفتند و بعد از چند دقيقه پچ پچ کردن، اولي سيگارش را در استکان چاي راننده خاموش کرد.

راننده به او چيزي نگفت. دومي شيشه نوشابه را روي سر راننده خالي کرد و باز هم راننده سکوت کرد و بعد هم وقتي راننده بلند شد تا صورتحساب رستوران را پرداخت کند نفر سوم به پشت او پا زد و راننده محکم به زمين خورد ولي باز هم ساکت ماند.

دقايقي بعد از خروج راننده از رستوران يکي از جوانها به صاحب رستوران گفت: چه آدم بي خاصيتي بود، نه غذا خوردن بلد بود و نه حرف زدن و نه دعوا!

رستورانچي جواب داد: از همه بدتر رانندگي بلد نبود چون وقتي داشت مي رفت دنده عقب 3 موتور نازنين را خرد کرد و رفت.

دختر کوچک

شاهین
18:50
بازدید : 353

دختر کوچک

یک روز یک دختر کوچک در آشپزخانه نشسته بود و به مادرش که داشت آشپزى مى‌کرد نگاه مى‌کرد.
ناگهان متوجه چند تار موى سفید در بین موهاى مادرش شد.
از مادرش پرسید: مامان! چرا بعضى از موهاى شما سفیده؟
مادرش گفت: هر وقت تو یک کار بد مى‌کنى و باعث ناراحتى من مى‌شوی، یکى از موهایم سفید مى‌شود.
دختر کوچولو کمى فکر کرد و گفت: حالا فهمیدم چرا همه موهاى مامان بزرگ سفید شده!


طوطی

شاهین
18:48
بازدید : 2898

طوطی

خانمی یک طوطی خرید. اما روز بعد آن را به مغازه پرنده فروشی برگرداند.
او به صاحب مغازه گفت این پرنده صحبت نمی کند.
صاحب مغازه گفت:«آیا در قفسش آینه ای هست؟ طوطی ها عاشق آینه هستند. آنها با تصویرشان در آینه شروع به صحبت می کنند.»
آن خانم یک آینه خرید و رفت .
روز بعد باز آن خانم برگشت و به پرنده فروش گفت طوطی هنوز صحبت نمی کند.
صاحب مغازه پرسید:«نردبان چه؟ آیا در قفسش نردبانی هست؟ طوطی ها عاشق نردبان هستند.»
آن خانم یک نردبان خرید و رفت .اما روز بعد باز هم آن خانم نزد پرنده فروش رفت.
صاحب مغازه گفت:« آیا طوطی شما در قفسش تاب دارد؟ به محض این که طوطی در قفس شروع به تاب خوردن کند،حرف زدنش تحسین همه را بر می انگیزد.»
آن خانم با بی میلی یک تاب خرید و رفت . وقتی که آن خانم روز بعد وارد مغازه شد،چهره اش کاملاً تغییر کرده بود.
او به مغازه دار گفت:«طوطی مرد.»
صاحب مغازه شوکه شد و پرسید :«آیا او حتی یک کلمه هم حرف نزد؟»
آن خانم پاسخ داد:«چرا ،درست قبل از مردنش با صدای ضعیفی گفت آیا در آن مغازه غذایی برای طوطی ها نمی فروختند؟»

❌ابتدا اصل مسئله را بررسی کنید❌

داستان کوتاه پدر

شاهین
16:9
بازدید : 2580

داستان کوتاه پدر

وقتی که خیلی بچه بودم پدرم رو از دست دادم!
مادرم بهم گفته بود که پدرم پزشکی بوده که در جنگ کشته شده...
همیشه به پدرم افتخار می کردم چون می تونست جون آدم ها رو نجات بده و لبخند رو لبهاشون بیاره.
بزرگتر که شدم فهمیدم پدرم پزشک نبوده، اون پستچی بوده و در بمباران کشته شده، واسه همین بیشتر بهش افتخار کردم!
یک پستچی می تونه کارهای بزرگی بکنه،می تونه نامه های مهمی را برسونه،درد و دل عاشق ها،خبر سلامتی سرباز ها و از همه مهمتر اینکه می تونه به یک انتظار بی مورد پایان بده،حتی با یک خبر ناگوار!

انتظار آدم را خیلی خسته می کنه،انتظار آدم را خیلی پیر می کنه،همیشه باید یک پایان بخش باشه.
می گفتن اون بمب لعنتی مستقیم به پدرم برخورد کرده،اما من بیشتر از اینکه نگران جسم نابود شده پدرم باشم، نگران نامه هایی هستم که همراهش بوده!
نامه هایی که به دست کسی نرسیدن،نامه هایی که جوابی نگرفتن...
خدا می دونه، شاید یکی هنوز هم منتظر باشه!
 
آنتارکتیکا،هشتاد و نه درجه جنوبی

کل صفحات : 4صفحه قبل 1 2 3 4 صفحه بعد
تبلیغات

معرفی کانال تلگرام

ورود به سایت
نام کاربری :
رمز عبور :
رمز عبور را فراموش کردم ؟
عضویت
نام کاربری :
رمز عبور :
تکرار رمز :
ایمیل :
نام اصلی :
کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد
آخرین مطالب ارسالی سایت
مطالب محبوب
مطالب تصادفی
کدهای اختصاصی
تبلیغات متنی
محل تبلیغات متنی شما با قیمت ارزان
YOUR ADS
تبلیغات متنی
محل تبلیغات متنی شما با قیمت ارزان
YOUR ADS
تبلیغات متنی
محل تبلیغات متنی شما با قیمت ارزان
YOUR ADS