close
نازچت
خاطرات من
صفحه اصلی نقشه سایت خوراک
تبلیغات
تبلیغات شما
پیشنهاد ویژه با تخفیف
Title
ویندوز 7 اورجینال
قیمت : 6000 تومان
خرید پستی
توضیحات محصول
فروش ویندوز 7 اورجینال نقره ای محصولی از شرکت نوین پندار به شماره مجوز 024054-012306 قیمت پشت جلد این مجموعه 10000 تومان میباشد که با تخفیف یکماهه 6000 تومان به فروش میرسد .
رزتا استون
خرید زبان نصرت
خواص سرکه سیب برای لاغریتحقیق در مورد آتشگاه اصفهاننظر مارسلینوس  در مورد ایرانیاننکات زدن پرس سینه صحیحخاطرات من طوطیجملاتی زیبا از دکتر شریعتیمهرداد اولادی فوتبالیست درگذشت
موضوعات
پروفایل
به سایت تفریحی و سرگرمی به باز Behbaz خوش آمدید منتظر نظرات شما هستیم
آمار
● آمار مطالب کل مطالب : 201 کل نظرات : 1 ● آمار کاربران افراد آنلاین : 3 تعداد اعضا : 12 ● آمار بازدید بازدید امروز : 82 بازدید دیروز : 488 بازدید کننده ارمزو : 44 بازدید کننده دیروز : 207 گوگل امروز : 3 گوگل دیروز : 42 بازدید هفته : 1,418 بازدید ماه : 12,948 بازدید سال : 278,196 بازدید کلی : 518,171 ● اطلاعات شما آی پی : 54.80.140.5 مروگر : سیستم عامل :
آرشیو
لینک های دوستان
Image
12000 تومان
خرید پستی

>رزتا استون معروف ترین ، پرفروش ترین و بهترین پکیج آموزش زبان انگلیسی در دنیا به دو لهجه ی بریتیش و آمریکایی اورجینال در 2 DVD با 40% تخفیف بهاره

خاطرات من

شاهین
23:30
بازدید : 199

خاطرات من

صبح یک روز تعطیل در نیویورک سوار اتوبوس شدم.
بیشتر مردم آرام نشسته بودند، و در مجموع، فضایی سرشار از آرامش و سکوتی دلپذیر برقرار بود.
تا اینکه...
تا اینکه مرد میانسالی با بچه‌هایش سوار اتوبوس شد.  بلافاصله فضای اتوبوس تغییر کرد؛

بچه‌هایش داد و بیداد راه انداختند و مدام به طرف همدیگر چیز پرتاب می‌کردند. یکی از بچه‌ها با صدای بلند گریه می‌کرد، و یکی دیگر روزنامه را از دست این و آن می‌کشید؛
خلاصه اعصاب همه‌مان توی اتوبوس خرد شده بود.

 اما پدر آن بچه‌ها اصلاً به روی خودش نمی‌آورد! و غرق در افکار خودش بود!
بالاخره صبرم لبریز شد و زبان به اعتراض بازکردم که:
ــ آقای محترم! بچه‌هایتان واقعاً دارند همه را آزار می‌دهند. شما نمی‌خواهید جلویشان را بگیرید؟

 مرد که انگار تازه متوجه شده بود چه اتفاقی دارد می‌افتد، کمی خودش را روی صندلی جابجا کرد و گفت:
بله، حق با شماست. واقعاً متاسفم. راستش ما داریم از بیمارستانی برمی‌گردیم که همسرم،  مادر همین بچه‌ها٬ نیم ساعت پیش در آنجا مُرده است...
من واقعاً گیجم و نمی‌دانم باید به این بچه‌ها چه بگویم.  نمی‌دانم که خودم باید چه کار کنم و ...
و بغضش ترکید و اشکش سرازیر شد...

و من که جا خورده بودم .مردمی که تا لحظه ای پیش با عصبانیت مرد و بچه های شلوغ کار او را می نگریستند شروع کردند به محبت کردن ، بازی کردن با بچه ها، شکلات دادن..


مطالب مرتبط
شاهنامه آخرش خوشه یعنی چه
دلایل موفقیت انسان های بزرگ چیست
داستان کوتاه لقمان حکیم
داستان آموزنده دانه
داستان خاطره
بخشش
داستان غاز
داستان کوسه و اختاپوس
داستانی از سرزمین چین
داستانی از شازده کوچولو
ارسال دیدگاه
نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
تبلیغات

معرفی کانال تلگرام

ورود به سایت
نام کاربری :
رمز عبور :
رمز عبور را فراموش کردم ؟
عضویت
نام کاربری :
رمز عبور :
تکرار رمز :
ایمیل :
نام اصلی :
کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد
آخرین مطالب ارسالی سایت
مطالب محبوب
مطالب تصادفی
کدهای اختصاصی
تبلیغات متنی
محل تبلیغات متنی شما با قیمت ارزان
YOUR ADS
تبلیغات متنی
محل تبلیغات متنی شما با قیمت ارزان
YOUR ADS
تبلیغات متنی
محل تبلیغات متنی شما با قیمت ارزان
YOUR ADS